خانم مرضیه با سوزی که حکایت از شکوههای دلش داشت، میخواند که: «این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی، ای به دوش افکنده گیسو. از تو دارم. از تو دارم.» و من هم به روال معمول اینجور شعرها که مضمون شکایت دارند، اضافه کردم که «لعنتی!».
باری؛ چیز خاصی برای نوشتن ندارم، همان بند بالا را هم مضاف بر چنتهام نوشتم، زنده باد نقطه.
ادامه مطلب
دیدید مردهای نامرد؟ خیالتان راحت شد؟ از اینکه چرخهی خشونتتان متوقف نشد خوشحال هستید؟ از اینکه یک خشمگین ناکوک دیگر به این دنیا اضافه کردید راضی هستید؟ کاش من یادم نرود شما روانیها را چرا نباید هیچوقت ببخشم، البت تا تخم لق خشونتهای شما عوضیها در این بیغولهی دل بیمار من هست، یادم میماند. ببین آدمها در این دنیا زیاد به هم لگد میزنند، ولی یادم نمیرود شما ناسازهای این دنیا وقتی لگد میزدید یک کینه و خشم در آن چشمهاتان بود. نه یادم نمیرود. و راستش کدام احمقیاست که دلش بخواهد دلش جولانگاه کینه و بغض و حسد و غم باشد؟ ولی شما نامردها تک تک اینها را به دلم حقنه کردید، راه میروم خودم را این و آن را میبینم و از خودم خجالت میکشم، مدتهای طولانی در خودم ساکت میشوم و غم میخورم، آنقدر غم میخورم تا این گنداب بالاخره از دهانم بیرون بزند و بدل به چیزی دیگر شود، کینه میخورم و حسادت
ادامه مطلب
تو جاده که بودم کلمات مثل مگس در سرم وز و وز میکردند، با خودم گفتم به مقصد که رسیدم مینشینم یک گوشه و مینویسمشان، حالا که رسیدم هیچ چیزی برای نوشتن ندارم، همهشان رفتند آن پشت و پسلههای مغزم قایم شدهاند، من ماندم و یک مغز راکد، مکدر و متعفن. مشاعرم را از دست دادهام، بی کم و کاست، وسط نوشتن اینها به خودم نهیب میزنم که «بس کن دیگر! مدتهاست کاری جز نالیدن نداری.»، ولی باز به خودم میگویم «شاد بودن که زورکی نیست.»، تو، جوان شوربخت هم حالا شاد نیستی، چاره چیست؟ قدیمها بوی اردیبهشت را میشنیدم، امروز صبح دلم برای آن بو تنگ شد، هر چه شامه تیز کردم و به باغچه نزدیک شدم هیچ بویی نشنیدم، غصه دار بود. یا کاش میشد سرم را بکنم توی موهای نمناک از حمام درآمدهی زنی که دوستش دارم و تا میتوانم نفس بکشم، دلم یک همچین بویی میخواهد، بوی زن! بوی بهار، بوی خاک بارانخورده. در زندگی حالهایی میر
ادامه مطلب
قبلترها از علاقه ام به راه و جاده نوشته بودم، جاده، اعم از ماشینرو، پیادهرو یا مالرو، شاعری زمانی نوشته بود: خون رگ جادهام، با نرسیدن خوشم. نبض مدام قدم، خاصیت هست هاست. و من هم جاده بر آن از همین رو دوست دارم، چون حکایت از رفتنهای بسیار دارد. به هر رو امروز در راه شماره ٧١N هستم، که البته کمی بعد با آزادراه شماره ٧ ادغام میشود، و میرود به سمت کوهپایههای البرز مرکزی، پایتخت دود و شلوغی. به یمن اردیبهشت کنار این جاده که از دل کویر میگذرد و تا چشم کار میکند نشانی از آبادی نیست، گلهای زرد زمین بیابان را حاشور زدهاند.
یک جایی میان جادهی ٧١ شمال هست که اندکآبهای کویری تصمیم گرفتهاند آنجا را آباد کنند، دار و درخت و سبزیست که در کویر خودنمایی میکنند، همیشه کنار یکی از درختها میایستم و خستگی در میکنم.
چند روز پیش با خودم میگفتم حکایت گلاویزی من با زندگی حکایت آن آدمی است که
ادامه مطلب
رسیدم خانه، بعد از چند روز زندگی در کویر، در آینه خودم را دیدم، از حالت آشفته و نافرم خودم شرمنده شدم، یک چیزی قریب به شمایل کارتن خوابها، که البته اگر استانداردهای آزمایشگاهی را معیار بگیریم واقعا برای خودم یک پا اعتیاد هم دارم، البته من با این موضوع شوخی میکنم، خدا نکند آدم معتاد این افیونها بشود. مدت هاست که ملغمهای از غم و خشم و اینها هستم، این مدتهایی که میگویم شما نزدیک به دو سال تصور کنید. با خودم فکر میکنم چه میشود که تالمات روحی اینطور داغ میشوند و میمانند؟ خب بروید دیگر! دست از سرم بردارید خنیاهای لعنتی! چرا این نظام تاوان دنیا آنقدر بیرحم و بیانصاف است؟ نمیدانم. واقعا این نالیدنهای مداوم را دوست ندارم، دلم میخواهد آن دست آرامشهای قدیمی را باز تجربه کنم، خستهام،
دوست دارم بروم یک جایی داد بزنم، فحش بدهم، به زمین و زمان،
چه میدانم، اشک بریزم،
من از بندبازی روی ل
ادامه مطلب
دیروز برای کل تیم یک ارائهی دو ساعتهی فنی دادم، یعنی احتمالا مبسوطترین ارائهای بود که در عمرم انجام دادهام، از پایاننامه و پروژهها و چیزهای دیگر هم طولانیتر، و خب همه خوششان آمد و تحسینم کردند، این برای منی که کمتجربه و تازهوارد هستم در این تیم واقعا مایهی مباهات بود، و بله، امروز به مباهات گذشت و نکتهی مهمتر این است که زندگی غیرکاریام دور شدم و این برای منی که زندگیام غیر از ابعاد شغلیاش چیزی شبیه به یک مرداب نازیباست واقعا خوب است. اینکه نمینوسم به این خاطر است که حوصله و توان نوشتن ندارم، اما این کودک خشمگین درونم گاهی آنقدر درونم فریاد میزند که امانم بریده میشود. میخواهم فریاد بزنم و وجود خودم را به آدمها گوشزد کنم، واقعا دوست دارم از آدمها راجع به یک چیزهایی تصدیق دریافت کنم، دوست دارم یک آدمهایی ریشههای بعضی زخمهای مرا درک کنند. دوست دارم فریاد بزنم، دوس
ادامه مطلب
خیلی شد که آمدم پشت این صفحه و یک چیزهایی شروع کردم به نوشتن و بعد دکمهی بکاسپیس را آنقدر نگاه داشتم تا حروف ذره ذره جلوی چشمانم آب شوند و بروند، صفحه که سفید شد، خودم را توجیه میکنم که: ببین مرد کوچک! چیزی برای نوشتن وجود ندارد. انگار واقعا یک استحالهی ذهنی در تو رخ داده. پسر تو واقعا قوای عاطفهات را از دست دادی! سگمردهی کنار اتوبان شدی. هر روز خشم و بیتفاوتی و رخوت ذره ذرهات را مثل موش میجود و ببین! اف بر این زندگی بیقید و احساسی که برای خودت دست و پا کردهای.
ادامه مطلب
یک وقتهایی هم به ادمها دروغ میگویم، کارهایم را انجام نمیدهم، وظایف انسانیام را زمین میگذارم، داد میزنم، خودم را در اضطراب غرق میکنم و الخ.
کمابیش برایم واضح است که چرا نمیتوانم بنویسم، هیچکس با این قوایی که در ذهنش پدید آمده باشند که بگوید مراعات فلان چیز و بهمان چشمی که میخواندت را بکن نمیتواند در نوشتن دوام بیاورد.
میدانم که حالم خوب نیست و البته میدانم برای درآمدن از این حال باید چکار بکنم، باید به معنای دقیق کلمه زندگیام را از نو بنا کنم و این یعنی باید ضمنا این زندگی الکن و شکستهبندیشدهی فعلی را خراب کنم، باید از خیلی چیزها فاصله بگیرم. خیلی چیزها را رها کنم و بروم، که این داستانها، فعلا، برایم از شدت سختی ناممکن است.
کاش میتوانستم روی پیشانیم بنویسم: «من هر روز دارم برای این که به زندگیم ادامه بدهام جون میکنم.» تا شاید تلویحا این معنا را برساند که با مراعات ب
ادامه مطلب