خیلی شد که آمدم پشت این صفحه و یک چیزهایی شروع کردم به نوشتن و بعد دکمهی بکاسپیس را آنقدر نگاه داشتم تا حروف ذره ذره جلوی چشمانم آب شوند و بروند، صفحه که سفید شد، خودم را توجیه میکنم که: ببین مرد کوچک! چیزی برای نوشتن وجود ندارد. انگار واقعا یک استحالهی ذهنی در تو رخ داده. پسر تو واقعا قوای عاطفهات را از دست دادی! سگمردهی کنار اتوبان شدی. هر روز خشم و بیتفاوتی و رخوت ذره ذرهات را مثل موش میجود و ببین! اف بر این زندگی بیقید و احساسی که برای خودت دست و پا کردهای.