آئورلیانو

داستان یک غم

تبلیغات تبلیغات

هروئین خطرناک‌تر است یا عشق؟

یک وقت‌هایی هم به ادم‌ها دروغ می‌گویم، کارهایم را انجام نمی‌دهم، وظایف انسانی‌ام را زمین می‌گذارم، داد می‌زنم، خودم را در اضطراب غرق می‌کنم و الخ.

کمابیش برایم واضح است که چرا نمی‌توانم بنویسم، هیچ‌کس با این قوایی که در ذهنش پدید آمده باشند که بگوید مراعات فلان چیز و بهمان چشمی که می‌خواندت را بکن نمی‌تواند در نوشتن دوام بیاورد.

می‌دانم که حالم خوب نیست و البته می‌دانم برای درآمدن از این حال باید چکار بکنم، باید به معنای دقیق کلمه زندگی‌ام را از نو بنا کنم و این یعنی باید ضمنا این زندگی الکن و شکسته‌بندی‌شده‌ی فعلی را خراب کنم، باید از خیلی چیز‌ها فاصله بگیرم. خیلی چیز‌ها را رها کنم و بروم، که این داستان‌ها، فعلا، برایم از شدت سختی ناممکن است.

کاش می‌توانستم روی پیشانیم بنویسم:‌ «من هر روز دارم برای این که به زندگیم ادامه بده‌ام جون می‌کنم.» تا شاید تلویحا این معنا را برساند که با مراعات بیشتری با من رفتار کنند. بعد به این فکر می‌کنم که فریاد تظلمم به هیچ‌جا، هیچ‌لعنتی‌جایی نمی‌رسد. بعد به این فکر می‌کنم که نه! دنیا اینطوری کار نمی‌کند. و بعد به این زخم‌ها که کرم افتاده فکر می‌کنم.

این روزها به زور ساشه‌های منیزیم درد عصبی کمتری دارم، اما تا کی آدم با زور منیزیم و هزار ترکیب آلی کوفتی دیگر بخوابد و بیدار شود و زندگی کند؟ 

آمدم بنویسم «از تکرار مکرر عبارت خسته‌ام هم خسته‌ام» بعد دیدم چیزی شبیه به این را، همینجا، چند روز پیش نوشته بودم، حالا وقتش است بنویسم از این تظلم‌‌های گاه به گاه که «کارد به استخوان رسیده» هم خسته‌ام. من واقعا انگار همه‌ی سررشته‌های زندگی را از کف باخته‌ام. تنها چیزی که دارد مرا به دنیا وصل نگاه می‌دارد همین جاذبه‌است، آن هم دور نیست که پاهام در راه رفتن همراهی نکنند.

 

آئورلیانو ، ۱۴۰۳-۰۲-۲۸ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها