قبلترها از علاقه ام به راه و جاده نوشته بودم، جاده، اعم از ماشینرو، پیادهرو یا مالرو، شاعری زمانی نوشته بود: خون رگ جادهام، با نرسیدن خوشم. نبض مدام قدم، خاصیت هست هاست. و من هم جاده بر آن از همین رو دوست دارم، چون حکایت از رفتنهای بسیار دارد. به هر رو امروز در راه شماره ٧١N هستم، که البته کمی بعد با آزادراه شماره ٧ ادغام میشود، و میرود به سمت کوهپایههای البرز مرکزی، پایتخت دود و شلوغی. به یمن اردیبهشت کنار این جاده که از دل کویر میگذرد و تا چشم کار میکند نشانی از آبادی نیست، گلهای زرد زمین بیابان را حاشور زدهاند.
یک جایی میان جادهی ٧١ شمال هست که اندکآبهای کویری تصمیم گرفتهاند آنجا را آباد کنند، دار و درخت و سبزیست که در کویر خودنمایی میکنند، همیشه کنار یکی از درختها میایستم و خستگی در میکنم.
چند روز پیش با خودم میگفتم حکایت گلاویزی من با زندگی حکایت آن آدمی است که در دریا ماست میریخت، پرسیدند چه میکنی، گفت میخواهم دوغ درست کنم، در جواب اینکه گفتند آدم عاقل اینطور که نمیشود گفت: «ولی فکرش را بکن اگه بشه چی میشه!» حالا من هم یک سوالهایی را میخواهم جواب بدهم، در وادی
هایی از زندگی خودم را سرگردان کردهام که واقعا دردسر است، ولی گاهی با خودم فکر میکنم، بقول آن مرد سفیه: «اگه جوابها پیدا بشه چی میشه!» اگر از این انتزاع سطح پایین افسردگی بیرون بیایم، عجب زندکیای خواهد شد!
پانویس آنکه یادم باشد بعد در رابطهی زندگی مهندسوارانه و این شعر سعدی که میگوید: مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی، یک مقدار قلمفرسایی کنم.